کاش چون پاییز بودم ...

لب هایم آلزایمر گرفته و لبخند را فراموش کرده است !๏̯͡๏

ســـــــلام به هر کسی که این متنو میخونه

 

اکثر مطالب نوشته های خودمه

نباشه حتماً اطلاع میدم.

 

منتظر نظراتون هستم .

اگه میشه با فایر فاکس بیاین تا همه چیز لود بشه.

امیدوارم کپی نشه از مطلبا.

خواهشاً مطلبارو بخونید کامل

آرشیو رو هم نگاهی کنید بد نیسااااا
دوشتون دالم ...

      بوووووووس

 

نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1392ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

یکی هست...

تو قلبم 

که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه...

نمی خوام بدونه...

واسه اونه که که قلب من این همه بیتابه. ..

 

مرگ مرتضی پاشایی رو به همه هنر دوستان عزیز تسلیت میگم...

واقعا حیف بود ..

واقعا حیف بود... 😢

نوشته شده در دوشنبه 26 آبان1393ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

فقط برای تو...  D & N

شعرم خوووب شد ؟؟؟؟

«یک چهارشنبه...

یک چهارشنبه سرد و بارونی

که تو دستای گرم ما آب میشد ...

لحظه ...لحظه...

چیکه...چیکه...

اولین دیدار

تویه کافه که پر از عطر گرم آشنایی بود

گرم مثل نگاه تو...

نگاه یه غریبه که خیلی آشناست!!

یه نور  ملایم و غمگین

که از چمهای چراغ رومیزی کوچیک

به میز تابیده بود

فال حافظ

اسپرسو

بوی چای دارچینی وگل سرخ...

خاطرات پاییزی امروز

تا برای همیشه

تو ذهن دفتر خاطرات من ثبت شد...»

.بوووس...




امروز:1393/8/14

http://takhfifan.com/media/catalog/product/cache/65/thumbnail/440x300/9df78eab33525d08d6e5fb8d27136e95/4/_/4_55_2.jpg


نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

سروده شده در تاریخ :93/7/29

در اتاقی کوچک

ومانوس با تنهایی

کی توان وسعت دریایی یک عشق را فهمید...

باید رفت...

تا دور دست ها

تا دنیای بی نهایت خواستن

زیر باران

و شست از چهره ی غبار گرفته ی زندگی

این گرد روزمرگی را...

باید رفت

دست در دست با آن کس که میخواهی...

که با نگاهش

بمب های بغض را ،مهار می کند!

ولی...

نیست...

هیج وقت نیست

کسی که باید

همیشه باشد...

 

http://yasupload.ir/images/99065880482444805620.jpg

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

حال من بد نیست غم كم میخورم
كم كه نه هرروز كم كم میخورم
اب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم كجا رفتم به خواب
ازچه بیدارم نكردی آفتاب ؟
خنجری برقلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد برپشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ ازاد شد
یك شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زدبرریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس كن ای دل نابسامانی بس است
كافرم ! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی كسی خو می كنم
هرچه در دل داشتم رو می كنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی كار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می كنم
طالعم شوم است باور می كنم
من كه با دریا تلاطم كرده ام
راه دریا را چرا گم كرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم كه خاموشم مكن
من نمی گویم فراموشم مكن
من نمی گویم كه با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست كم یك شب تو هم فرهاد باش
آه درشهرشما یاری نبود
قصه هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان ازخون ما آباد بود
ازدرودیوارتان خون می چكد
خون من فرهاد مجنون میچكد
خسته ام ازقصه های شومتان
خسته ازهمدردی مسموتان
اینهمه خنجر دل كس خون نشد
این همه لیلی كسی مجنون نشد
آسمان خالی شد ازفریادتان
بیستون درحسرت فرهادتان
كوه كندن گرنباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هردوپایم خسته بود
تیشه گرافتاد دستم بسته بود
هیچ كس دست مرا وا كرد؟ نه
فكردست تنگ ما را كرد؟ نه
هیچ كس ازحال ما پرسید؟ نه
هیچ كس اندوه ما را دید ؟ نه
هیچ كس اشكی برای ما نریخت
هر كه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاْل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یك غزل آمد كه حالم راگرفت
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم"
"خود غلط بود انچه می پنداشتیم"

 

                                   نمي دونم واسمون چخ خوابي ديده روزگار

                                  تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار  

                                  عزيزم يه حدي داره لحظه هاي انتظار

                                  تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار

نوشته شده در شنبه 29 شهریور1393ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 7:8 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

و برای همسرت....

تو از دردی دلت خون شد … که می شد درد من باشه

گرفتی از من اون مردی … که می شد مرد من باشه

حسودیم می شه اما باز … خوبه هستی و تنها نیست

می خوام ثابت کنم گاهی … حسادت کار زن ها نیست

من عشقم رو بهِت دادم … کسی که می پرستیدم

تو اون مردی رو بوسیدی … که من عمری نبوسیدم

دلت تو خونه آروم شد … دلم تو کوچه ها یخ زد

تو جای من نبودی که … بفهمی چی سرم اومد

برای تو گذشتم از … یه زندگیِ احساسی

ببین من دوستت هستم … کسی که تو نمی شناسی

صدایی که تو نشنیدی … صدای هق هقِ من بود

کسی که با تو همسر شد … یه روزی عاشق من بود

من این خوابای روشن رو … واسه تو دیدم و رفتم

تمامِ عشقمو یک جا … به تو بخشیدم و رفتم

گرفتی از من اون دردی که میشد درد من باشه

بهت مردی رو بخشیدم که میشد مرد من باشه { زهرا عاملی }

نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

گفتا که می بوسم تو را

، گفتم تمنا می کنمگفتا اگر بیند کسی ،

گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ،

ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ،

او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد

مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم بر

و گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

زنده یاد سیمین بهبهانی

نوشته شده در شنبه 22 شهریور1393ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

شعر "شب و هوس" فروغ فرخزاد 

در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمی آید

اندوهگین و غمزده می گویم شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد در دام های روشن چشمانم

می خواند آن نهفته ی نامعلوم در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصومم مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی با دیدگان گم شده در دیدار

با درد، درد ساکت زیبایی سرشاراز تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت آن بازوان گرم و توانا را

در لا به لای گردن و موهایم گردش کند نسیم نفس هایش

نوشد ، بنوشد که بپیوندم با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ، به همهمه در گیرد خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم لذات آتشین هوس ها را

می خواهمش دریغا ، می خواهم می خواهمش به تیره ،

به تنهایی می خوانمش به گریه

، به بی تابی می خوانمش به صبر ،

شکیبایی لب تشنه می دود نگهم هر دم در حفره های شب ،

شب بی پایان او ، آن پرند

ه ، شاید می گرید بر بام یک ستاره ی سرگردان

نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

برای دل کندن ازت،ندیـــــــدی نصف جون شدم....

نوشته شده در شنبه 8 شهریور1393ساعت 5:17 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

گیوم آپولینر

ترجمه محمد رجب پور

 

Sous le pont Mirabeau coule la Seine
Et nos amours
Faut-il qu'il m'en souvienne
La joie venait toujours après la peine.

 

زیر پل میرابو

رود سن و عشق ما جاری است

باید به یاد داشت

شادی همیشه پس از غم می آید

 

Vienne la nuit sonne l'heure
Les jours s'en vont je demeure

 

شب می آید

زمان نواخته می شود

روزها می روند

من می مانم

 

Les mains dans les mains restons face à face
Tandis que sous
Le pont de nos bras passe
Des éternels regards l'onde si lasse

 

دست در دست یكدیگر

رو به هم می ایستیم ،

زیر پل دستانمان

جاری است نگاه های ابدی و خیزابی بسی خسته

 

Vienne la nuit sonne l'heure
Les jours s'en vont je demeure

 

شب می آید

زمان نواخته می شود

روزها می روند

من می مانم

 

L'amour s'en va comme cette eau courante
L'amour s'en va
Comme la vie est lente
Et comme l'Espérance est violente

 

عشق می رود

هم چون این آب جاری ،

عشق می رود.

چه كوتاه است زندگی

و چه خشن امید

 

Vienne la nuit sonne l'heure
Les jours s'en vont je demeure

 

شب می آید

زمان نواخته می شود

روزها می روند

من می مانم

 

Passent les jours et passent les semaines
Ni temps passé
Ni les amours reviennent
Sous le pont Mirabeau coule la Seine

 

روزها می گذرند

هفته ها می گذرند

نه زمان بازمی گردد و نه عشق

زیر پل میرابو

رود سن جاری است

نوشته شده در پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

در پیله ی تنهایی خود ماندم...

و گوی دیگر دلم ، امیدی به پروانه شدن ندارد

من عادت کرده ام

به تکرار...به تکرار ....به تکرار...

و ساعت پیر اتاق من شاکی است از پرسه های بیهوده

ساعت اتاقم مایوس است...

گویا او هم  مثل من می دااند...

من به اونخواهم رسید ،هــــــــــــــرگز... Night

نوشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

امروز تقریباًروز بدی بود برای من

به امید روزهای خوب،روزهای بد رو به فراموشی می سپارم....

امروز:93/5/19زبانکده محصل

نوشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

بازگرد باز زنده کن،خاطرات مرده را

لحظه ای خشنود ساز این دل آزرده را

نفسی عاشق باش ، در فراغ معشوق

تا مگر درک کنی،حال این پژمرده را...


http://7uplod.ir/images/j9t02mnpbvyqp2jmwqsx.jpg

نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

کار من از گریه گذشته است...
گاهی برای گذشت از مشکلات...
پلی به نام مرگ...
چاره ساز است...

نوشته شده در جمعه 9 خرداد1393ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|


هنوز..

هنوز اتصال من...
به خاطرات مرده ات!
نگاه ناتمام من...
به عکس خاک خورده ات!
...
هنوز بوی کهنگی
میان شعر دفترم...
شبی که ماه می دمد
به اشک های آخرم...
کدام اهل معرفت
سری به خانه ام زده؟
و عطر ساده ی گلی
به روی شانه ام زده؟   کدام دست مهربان
مرا اشاره کرده است؟
کنار خانه ی دلم
چرا حصار و نرده است؟!   و سوت ساده ی قطار
چرا حزین و خسته شد؟
چرا تمام راه ِ من
پر از خطوط بسته شد؟   هنوز در حیاط ما...
کنار یاس مرده ات!
کسی نگاه می کند...
به کفش خاک خورده ات!   کسی سوال می کند...
کسی جواب می دهد...
و نامه های پشت هم...
مرا عذاب می دهد!
سوال می کنم چرا؟
نمانده جای پای تو!
چرا نمی رسد به من؟
جواب نامه های تو!

نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت1393ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

کسی اینجا هســـــــت؟Hello

نیست؟

مهم نیست.واسه خودم می نویسم

امروز 15 فروردین 93 بوت

داره تموم میشه،وای دوباره مدرسه

از فردا باید برم اینطوری

حالشو ندارم اصلاًمحصل

از 18 که امتحانا شروع میشه و فقط آرزو میکنم گند نزنم دوباره.

البته نیم ترم که مهم نیستزبانکده محصل

اما... اگه خرداد تجدید بیارم چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

وااای نه.فکرشم آزار دهندست

تابستونم کل مجمعین خراب میشه

وای که برای تابستون چه قده برنامه چیندم.

اه اه اه از فردا دوباره باید قیافه ترحمی رو تحمل کنم.واااااااااای

ا!!!! اینجا هم که هست انو هوش.

ها ها هاها ها

مرادپورو بگوووو.

با اون عینک ضایش

ولی از مدرسه خسته شدم

با بچه هام که زیاد جور نیستم

از بس لوس و به درد نخورن شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اه اه اه

از همشـــــــــــــــــــــــــــــــــون بهتر ترم تازشم

متنین

خانوم

آرومhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_61.gif

فرشتم اصن

راستی خیلی بیکارما این چند ساعتم که از تعطیلات مونده نشستم پای وبلاگ

وای صبح از خواب بیدار شدم دیدم صدام اصلا در نمیاد

اصلا یه وضی

یعنی فردا خوب میشه آیا؟؟؟؟

خیلی استرس دارم. تو جشنواره برنده میشم.؟

کاش وقتی دوباره اینو میخونم به این آرزو رسیده باشم

و یک آرزوئه دیگه...که خیلی مهمه

ای خداااا چرا آخه اینطوری شد؟؟؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اه.کاش اونی که الان تو فکرشم اردیبهشت میومد

چه قدر دلم واسش تنگ شده...

حیف...

خب بسته دیگه نوشتن.

امدوارم فردا صدام خوف شه

و روز خوبی باشه و هیچ درسی رو تجدید نیارم.ها ها ها.

خداااااااااافظی....

من رفتم

نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

در شبی تاریک و افسرده

باز هم یاد تو افتادم

عاقبت این عشق نافرجام

می دهد یک روز بر بادم...

نرود هرگز از یادم

رنگ آبی نگاه تو

آه

من عاشق شدم

عاشق

عاشق چشم سیاه تو

بی یاد وح... عجقم دفتم


نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|


اتتظار...........

به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شاید چشم هایم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
که شاید دست هایم را به دامانت بیاویزم
و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار این جهان بیرون رویم
و ساغری از باده ی آتش به کام یکدگر ریزیم
که قدری از فراز عشق بالاتر رویم
و درد را غم زار دل سازیم
که قدری محو در چشمان هم باشیم...

 منتظرت می مانم 

نوشته شده در شنبه 9 فروردین1393ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد

تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه

هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه

آه...

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم

گلهاي خواب آلوده رو، واسه كي بيدار بكنم؟

دسته كبوتراي عشق، واسه كي دونه بپاشه؟

مگه تن من مي تونه، بدون تو زنده باشه؟

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم

آه...

عزيزترين سوغاتي غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه، ديدن و بوييدن تو


نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره ي،مني

تو رو واسه نفس مي خوام

اي كه تويي همه، كسم

بي تو مي گيره، نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام، مي رسم

به هرچي مي خوام، مي رسم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین1393ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

به آمدن بهار شک دارم

من پاییزی

من پاییزی که پر از زرد و نارنجی ام

و هرروز چشمانم

مثل آسمان پاییزی گریان است

من به آمدن بهار شک دارم

آنچنان که به بازگشت تو از سفر...

نه

تو دیگر رفتی

وباید کم کم باورم شود...

باز نمگردی هرگز

ودستهایت مهمان دستهایی است که دوستش داری

و چشم هایت هر روز

غرق در سیل جاری نگاهی است که

عاشقت کرد

در چشم های من هم 

سیل اشک جاری است

وچه قدر اجباری است

این انتظار

این انتظار که جان مرا

می گیرد

و در روح غمگین من

نفس هایسرد یاس را میدمد

و قلب من می میرد

در نبودت اینجا...

روزها گذشت

روزها خیلی زود گذشت

اما نتوانست نقاب مایوس و بی لبخند خزان را

از چهره زندگی من بردارد

لحظه ها

روزها

ما ه ها گذشت

اما...

هفته های من هر بار

از غمی پاییزی سرشار می شوند

آه ازین تب سرد پاییز

آرزوهایم دارند

بیمار میشوند

وازین تب سرد

گویی ارزوهایم مردند

وزین پاییز لعنتی نبود تو 

شادی های قلب محرومم پژمردند

قلب محروم من

حرام شد برایش عشق تو

قلب من

محروم از مهربانی توست

آنچنان که چشمهای منتظرم

تا ابد

تا ابد

محروم از دیدار تو گشت

ومن حسرت میخورم به آیینه

که هر روز تو را می نگرد

خوش به حال آن نسیمی که

از سوی خانه تو میگذرد

و خوش به حال پیکری که

در آغوش گرم تو

جا میگیرد

وخوش به حال آنکس که اگر نباشد

دل تو می گیرد

آه

از حسرت ها



نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

من نگاهم سرشارشکلک ساده 979

باز هم ازانتظار

می گذرند روزها

من فصل هایم بی بهار

همه سالم پاییز

فصلی غم انگیز

قلب بیتاب من

از یاس ها لبریز

دل من میگیرد

از رنج دوری

من سر خواهم کرد

با اشک و صبوری

روزها می گذرد

وتو هم گذشتی

از من و دستهایم

ون تورا خاهم داشت

من تورا خواهم داشت

فقط در رویایم

آه دیگر بس است

خیره بر راه ماندن

در انتظار دیدنت

ویقیین دارم من

که تو دیگر رفتی

و محال است برسد

روز رسیدنت.



نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

 آه امروز  پر از حس عاشقانه ام

پر از ترنمم پر از ترانه م

من کسی ام که بی بهانه دوستت دارد

من  عاشق عشق های بی بهانه ام...

              آپلود عکس" />

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

آرزویی است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و
کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را
جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
 بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که
میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت

که چرا نیست ...در آغوشم





روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد

.

.

.

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم


با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم


سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم


حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم


من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم


از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم


خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم


این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم


هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم


نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم


یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم


حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم


کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم 


برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم 

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ... 

صدایت را می شنوم ... 

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم، 

هر جا که باشی!......







ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

سلام سلام سلام به همه دوستان گلم


امیدوارم حالتون خووف باشه


من بعد چند مدت دوباره اومدم امروز اونم به خاطر دادن یه خبر که واسم

خعلی مهم بودددد


امروز خااااااااااااااااااااااالــــــــــــــه شدم.

اوووووو تولد تولد تولدش مبارررررررررک .ای جونم الان چند ساعتش بیشتر نیست

با یه دسته گل رز آبی رفتم به دیدن  اجی جونم .چه قدر بچه کوشولو

خواهرم ناز بود

خاله فداش پارسا جیگرم.خیلی ناااااااااز بود وای دستاش .الهی فداش



یه روز بزرگ میشه این شکلی:Baby Smileys


ولی فعلاً کوشولو و این شکلیه: Baby Smileys

ای جووووووووووونمقلب


نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1392ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

باورم نیست که دگر نیست که نیست

رفته است

همسفرم نیست که نیست

رفته است آه آری تنها شده ام

معنی بودن بیجا شده ام

او نباشد زندگی پوچ تهی

او نباشد زندگی

رفته به باد

خنده هایم همه در خلوت سرد

رنگ و سوزش را دگر برده ز یاد

مانده از من

سایه و نیم سایه ای

از خودم از بودنم افسانه ای

شاید بودن از ازل افسانه بود 

قصه ی من

گویی غم نامه بود.


هیچ کس درک نکرد

روح مرا

قلب مملو ز اندوه مرا 

بغض من

بغض اندوهناک من

رفتنش

این تقدیر غمناک من

آه دلم دل خونین پاک

زین همه محنت

افتاد به خاک...

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1392ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

امروز دوباره بهم زنگ زد...

فکر میکردم از دوست داشتنم کم شده ولی...

نه...

هنوزم قلبم فقط برای اون میزنه....

خودشم میـــــــــــــــدونه

بااااای

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

زردی رو  نیگااا


نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1392ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|


کاشکی زخم تو در جان داشتم

پای در کوه و بیابان داشتم



تا بپویم وسعت عشق تو را

مرکبی از نسل طوفان داشتم



دیدن روی تو آسان نیست آه

کاشکی من داغ هجران داشتم



آه از پاییز سرد ای کاش من

از تو باغی در بهاران داشتم



تا بیفشانم به پایت سر به سر

کاشکی جان فراوان داشتم



بعد از آن مثل شقایقهای سرخ

خلوتی در باغ باران داشتم



یک غزل بس نیست هجران تو را

کاش صد ها شعر و دیوان داشتم

سلمان هراتی

http://axgig.com/images/73144768887089761363.jpg

سلمان هراتی

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1392ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|


دیگه دیره واسه موندن

دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه

که دستاتو نمیگیرم

تو این بارون تنهایی

دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم

چه دلگیرم خداحافظ

دیگه دیره دارم میرم

چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه

شبیه مرگ بی وقته

دارم تو ساحل چشمات

دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیا نیست



تو اوج قصه گم میشم

دیگه دیره دارم میرم

برام جایی تو دنیا نیست

به غیر از اشک تنهایی

تو چشمم چیزی پیدا نیست

باید باور کنم بی تو

شبیه مرگ تقدیرم

سکوت من پر از بغضه

دیگه دیره دارم میرم

خداحافظ










خعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی غمگینم

وااااااااااااااااااااااااای

خدایااااا

دقیقاً قصد داری با زندگی من چی کار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

نه بگوووووووووووووووووووو

به جایی رسیدم که گریه دردامو درمون نمیکنه....

من اونو میخوااااااااااااااااااااااااااااااام فقط....فقط....

کاش دوسم داشت....



نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|

شب می رود به خواب

لای لای لحظات...

آرام می پیچد

در گوش تقویمم

تقویم من پر از روزهای تکراری است.

از شنبه های درد

تا جمعه های زجر...

یاد خاطراتی پوچ

از پنجشنبه های سرد...

پنجشنبه های بی تو

اوقات تنهایی است

وقت سکون غم

در غروب پاییزی است

که امسال بی تو رقم خواهد خورد...


بدون تو هر روز

زندگی اجباری است...

بدون تو انگار

تمام شادی ها

از تقدیرم

قلم خواهند خورد...


http://upcity.ir/images2/94154944373448297181.jpeg



نوشته شده در شنبه 16 شهریور1392ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط ๏̯͡๏nahid|


آخرين مطالب
» *پست ثابت*
»
» اولین دیدار...
» یک شعر جدید از خودم
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak